|
چکیده تنهاییم
|
ونظرات شماعزیزان رو ببینم .توی این چند مدت که نبودم میبینم کلی نظر
دادید وبه من محبت داشتید .
حالا امروز که اومدم فقط نیاز به دعای شما دارم واز شما عاجزانه میخوام که
من رو دعا کنید.
واما...
این که میخوام این وبلاگ رو ببندم وتماشش کنم فکر میکنم .
دوستانی که تا به اینجای کار منو همراهی کردن متشکرم مخصوصا
لینکستانم:
آسمان آبی
در ارزوی پرواز
کوزه گر
مهربان تنها
من روی قلبم نوشتم بی تو هرگز
پسر طلا
بي سرزمين تر از باد
ثبت دامنه رایگان
روزهای بی خاطره
رمان زندگی
بهترین ها برای شما.... برنامه و اهنگ وعکس
راس ساعت دلتنگی
غریبه ای نام اشنا
مثل شمعی خاموش
سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند ، سوگند
کد اهنگ برای وبلاگ
ودر ضمن منو کمک کنید برای ساختن یه وبلاگ جدید از شما دوستان میخوام
که یه عنوان رو برام معرفی کنید که جالب باشه.
پس من دیگه عنوان وبلاگ رو میسپارم به دست شما عزیزانکه کمکم کنید.
واینکه وبلاگم روبا چه پستی اغاز کنم ممنون میشم .
از روزنه ي زندگي به دنياي خويش مي نگرم .
هيچ نيست جز سياهي .
اي كاش مي شد ان هنگام كه چشمانم را مي گشايم با سياهي چشمانم سپيدي روزهايم را ببينم .
با دستانم بر سياهي خط بكشم و لگد بر تمام تلخي هاي زندگيم زنم .
و باز اي كاش مي شد سياهي را كه بر دلهاي ادمها حاكم است پاك كرد .
رنگ ابي بران زد و با افتاب مهر رنگين كمان عشق را نقاشي كرد .
ولي افسوس كه درها با نفرت و بدي قفل شده و پنجره ها با شكستن دلها بسته .
نمي دانم مي توانم سياهي تازيانه ي بي مهري را از زندگيم پاك كنم و سرخي سيلي نامردي را .
اتش زندگيم هر لحظه مرا با خود مي سوزاند و من مجبور به ساختن ، با انكه نمي خواهم .
شايد فرجامم خاكستري از غم باشد و پايان روزهايم سردي ويرانه ي بي كسي .
ودلي كه نمي دانم چه مي خواهد و واژه هايش ......................................................
.................................................................................................................
..............................................
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است . لیکن من...به چشم خویش میبینم که میلرزند...
میبینم که میلرزید ومیترسید:
از فریاد ظلمت کوب وبیداد افکن مردم:
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب وساکت فانی
خبرها دارد از فردای شور انگیز انسانی!
و من ...هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی!
کنون خاموش در بندم!...
ولی هرگز بروی چون شماغارتگران فکر انسانی نمیخندم!...
بر گرفته از کتاب شکست سکوت ((کارو))
این شعر که البته یکی از دل نوشته های ابجیمه تقدیم میکنم به همه دوستای با وفای خودم
گم شده ام
وتنهای تنها
در تنهاترین خیایبان احساس پرسه میزنم
وبرای رسیدن به تو تمام پیچ وخم های بیقراری را سپری میکنم
ولی باز هم به تو نمیرسم
همچنان میروم ودید میزنم انتها را
ناگه به شقایقی میرسم تو را میجویم زاو
غمگین است او نیز خود گم شده ای دارد
که در تنها تریت تنهای اش
او را تنها گذاشته است
دستهایم را بالا میبرم وبا تمام قوت میگویم
خدایا کدام هابیل را قاتلم...
اول اینکه معذرت میخوام به خاطر تاخیر ی که داشتم امیدوارم پذیرا باشید
دوم اینکه دلیل تاخیرم واسه اونایی که گفتن چرا اپ نمیکنی
راستش من گرفتار امتحانات پایان ترم شدم بعد از اون یه مسافرت کوچلو
به جزیره.وبعد یه استراحت سه روزه خودمون رو برای سیزده اماده کردیم زدیم
به دل کوه وسر از خرقه در اوردیم یه دو روز هم اونجا چادر زدیم خلاصه جاتون خیلی خالی
حسابی خوش گذشت اخه همه تک وطائفه باهم بودیمالبته طائفه مادریم رو میگم
خوب...
بعد از اونم درگیر کلاسا و ثبت نام یکی از دوستام بودم والانم که در خدمت شما هستم
![]()
![]()
![]()
گل نازم
تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل ناز آسمونم بی ستاره است
مثه ابرا دل من پاره پاره ست
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهایی و ماه و ستاره
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
رازگل سرخ...
حرفهايی هست برای گفتن
از بودن در اينجا چه بسيار خسته ام
محصور در دهشتهاي كودكانه ام
اگر بايد بروي و تركم كني
اي كاش كاملا تركم مي گفتي
چرا كه همچنان حضورت در من مردد است
و تنهايم نمي گذارد.
انگار ديگر اين زخمها شفا يافتي نيست.
اين دردها بسيار واقعي اند و
چه بسيار ند كه حتي گذر زمان هم ياراي زدودنشان نيست.
هنگامي كه مي گريستي اشكهايت را پاك مي كردم
وقتي مي ترسيدي هراسهايت را دور مي كردم
در تمامي اين سالها تنها دستهايت را گرفتم اما تو همچنان همه وجودم را در اختيار داري.
زماني مي ربودي مرا
با درخشش تابناك ات
ومن اكنون در بند هر آنچه تو در زندگي ام بر جاي گذاشتي اسير مانده ام.
صورتت تسخير مي كند
روياهاي يكباره سرخوشانه ام را
صدايت عقل و هوش را از من ميبرد.
انگار اين ديگر اين زخمها شفا يافتني نيست
اين دردها بسيار واقعي است
و چه بسيارند كه حتي گذر زمان هم ياراي زدودنشان نيست.
بسيار كوشيدم تا به خود بگويم كه ديگر رفته اي
اما همچنان با مني
من هميشه تنها بوده ام (و خواهم ماند)
بگذاریم که احساس هوای بخورد.
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند وبه دنبال فصول از سرگل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی اواز بخواند.
چیزی بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
((سهراب سپهری))




وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها


این از طرف یکی از دوستان که به عنوان نظر به من داده بود با تشکر از او ...
زمان حال زندگی کنید !
بهتر است که هشتاد ساله ای جوان باشید تا انکه چهل ساله ای پیر!
شخص نادان شادمانی را در دور دستها میجوید اما خردمند آن را زیر پاهایش می یابد!
تنها درمان عادت بد ، عادتی متضاد ان است!
کسی که کمتر میداند بیشتر حرف میزند!
لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از انکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که گذشت!
همسا یه تان را دوست بدارید اما دیوار ما بین خودتان را از بین نبرید!
زندگی ما میتواند بسته به روش ما کوتاه یا بلند باشد!
گاهی دروغ همان کاری را میکند که یک چوب کبریت با انبار باروت میکند!
کار امروز را به فردا نیفکن چون هر روزی که میاید کار خویش را میاورد
من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله سوزنده که اتش زده دامن پروانه نمی ترسم من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم من از عمق رفا قتها من از لطف صداقتها من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمتها نمی ترسم من از حرف جدایی ها مرگ اشنایی ها من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز
تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز
دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز
به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز
به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز
تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز
میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز
به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز
فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز
بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز
نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز
شعر از مولانا
دلم برای کسی تنگ است
که افتاب صداقت را
به مهمانی گلهای باغ می اورد
وگیسوان بلندش را
_به بادها می داد
ودست های سپیدش را
به اب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق ابی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرندگان می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
ومهربانی را
_نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
ودر جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی...
_دگر کافی است
این شعر از طرف خواهرم دریا که تقدیم کرده به بهترین دوستش که خیلی دلتنگشه
پنجره باز است