تبليغاتX
نیلو فر آبی من
چکیده تنهاییم
سلام بچه ها خوبید من امروز اومدم فقط یه سر بزنم به وبلاگم

ونظرات شماعزیزان  رو ببینم .توی این چند مدت که نبودم میبینم کلی نظر

دادید وبه من محبت داشتید .

حالا امروز که اومدم فقط نیاز به دعای شما دارم واز شما عاجزانه میخوام که

من رو دعا کنید.

واما...

این که میخوام این وبلاگ رو ببندم وتماشش کنم فکر میکنم .

دوستانی که تا به اینجای کار منو همراهی کردن متشکرم مخصوصا

لینکستانم:

آسمان آبی
در ارزوی پرواز
کوزه گر
مهربان تنها
من روی قلبم نوشتم بی تو هرگز
پسر طلا
بي سرزمين تر از باد
ثبت دامنه رایگان
روزهای بی خاطره
رمان زندگی
بهترین ها برای شما.... برنامه و اهنگ وعکس
راس ساعت دلتنگی
غریبه ای نام اشنا
مثل شمعی خاموش
سوگند به زیبایی چشمان تو سوگند ، سوگند
کد اهنگ برای وبلاگ

ودر ضمن منو کمک کنید برای ساختن یه وبلاگ جدید  از شما دوستان میخوام

که یه عنوان رو برام معرفی کنید که جالب  باشه.

پس من دیگه عنوان وبلاگ رو میسپارم به دست شما عزیزانکه کمکم کنید.

واینکه وبلاگم روبا چه  پستی اغاز کنم ممنون میشم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

از روزنه ي زندگي به دنياي خويش مي نگرم .

هيچ نيست جز سياهي .

اي كاش مي شد ان هنگام كه چشمانم را مي گشايم با سياهي چشمانم سپيدي روزهايم را ببينم .

با دستانم بر سياهي خط بكشم و لگد بر تمام تلخي هاي زندگيم زنم .

و باز اي كاش مي شد سياهي را كه بر دلهاي ادمها حاكم است پاك كرد .

رنگ ابي بران زد و با افتاب مهر رنگين كمان عشق را نقاشي كرد .

ولي افسوس كه درها با نفرت و بدي قفل شده و پنجره ها با شكستن دلها بسته .

نمي دانم مي توانم سياهي تازيانه ي بي مهري را از زندگيم پاك كنم  و سرخي سيلي نامردي را .

اتش زندگيم هر لحظه مرا با خود مي سوزاند و من مجبور به ساختن ، با انكه نمي خواهم .

شايد فرجامم خاكستري از غم باشد و پايان روزهايم سردي ويرانه ي بي كسي .

ودلي كه نمي دانم چه مي خواهد و واژه هايش ......................................................

.................................................................................................................

..............................................

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

ميعادگاهاین داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

پای میکوبند ومیرقصند...

لیکن من...به چشم خویش میبینم که میلرزند...

میبینم که میلرزید ومیترسید:

از فریاد ظلمت کوب وبیداد افکن مردم:

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب وساکت فانی

خبرها دارد  از فردای شور انگیز انسانی!

و من ...هر چند مثل سایر  رزمندگان راه آزادی!

کنون خاموش در بندم!...

ولی هرگز بروی چون شماغارتگران فکر انسانی نمیخندم!...

بر  گرفته از کتاب شکست سکوت ((کارو))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

این  شعر که البته یکی از دل نوشته های ابجیمه تقدیم میکنم به همه دوستای با وفای خودم

گم شده ام

           وتنهای تنها

    در تنهاترین خیایبان احساس پرسه میزنم

  وبرای رسیدن به تو تمام پیچ وخم های بیقراری را سپری میکنم

  ولی باز هم به تو نمیرسم

  همچنان میروم ودید میزنم انتها را

  ناگه به شقایقی میرسم تو را میجویم زاو

  غمگین است او نیز خود گم شده ای دارد

که در تنها تریت تنهای اش

او را تنها گذاشته است

 دستهایم را بالا میبرم وبا تمام قوت میگویم

  خدایا کدام هابیل را قاتلم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

سلام بچه ها من اومدم دوباره...

اول اینکه معذرت میخوام به خاطر تاخیر ی که داشتم امیدوارم پذیرا باشید

دوم اینکه دلیل تاخیرم واسه اونایی که گفتن چرا اپ نمیکنی

راستش من گرفتار امتحانات پایان ترم شدم بعد از اون یه مسافرت کوچلو

به جزیره.وبعد یه استراحت سه روزه خودمون رو برای سیزده اماده کردیم زدیم

به دل کوه وسر از خرقه در اوردیم یه  دو روز هم اونجا چادر زدیم خلاصه جاتون خیلی خالی

حسابی خوش گذشت اخه همه تک وطائفه باهم بودیمالبته طائفه مادریم رو میگم

خوب...

بعد از اونم درگیر کلاسا و ثبت نام یکی از دوستام بودم والانم که در خدمت شما هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

با سلام خدمت دوستان عزیز من این مدت تاخیر داشتم به خاطر کسالتی که داشتم نتونستم وبلاگم رو اپ کنم از این به بعد مرتب با جدیدترین مطالب میام مرسی از نظراتی که برای من میدین وما رو راهمنایی میکنید ممنون میشم  دوستتداره همه دوستان وبلاگ ویس ووبلاگ ساز سودابه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

گل نازم
تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است
مثه ابرا دل من پاره پاره ست
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهایی و ماه و ستاره
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

رازگل سرخ...
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

 حرفهايی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود
نمی گوييم.
و حرفهايی است
برای نگفتن ؛
حرفهايی که هرگز
سر به ابتذال گفتن
فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و ماورايی
همين هايند !
و سرمايه ی هر کسی
به اندازه حرفهايیست
که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و
طاقت فرسا
که همچون
زبانه های بی تاب
آتشند.......
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

 ...: این روزها دلم خسته شده .کاش میتوانستم پرواز کنم به جایی که هیچ کس جزء خدا نباشد.نه انسانی باشدنه صدایی.
و من باشم و دلمو هرچه میخواهم فریاد بکشم.
شاید به درد دل من هم رهگذری تنها گوش دهد.اما در این وادی هیچ کس تنها نیست به جزءمن..............
همه در زندگی خود دلخوشی دارند .
اما دلخوشی من هرروز یک جور است.هیچ وقت نخواستم تنها باشم.
اما همیشه تنها بودم.
مانند دل تو که همیشه تنهاست.مانند رهگذر تنهایی که قدم های خسته اش را
بر روی برگ ها میگذارد تا از صدای آنها تنهایی را از یاد ببرد.
اما هیچ چیز نمیتواند این غم را از روی دوش من بردارد به جزءوجود زیبای
قدمهای خس

 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

حالا برف های انتظار٬ هنوز به خواب نرسيده٬ آب می شوند... خيالم٬ روی يخهای خاطره ليز می خورد و ...اگر نباشد دستهای نگاه تو٬ باور کن آنگونه بر زمين نا اميدی خواهد افتاد٬ که صدای شکستن همه ی آرزو ها را بشنوی! حرف که می زنی٬ در من طلوعی آغاز ميشود. نگاه که می کنی٬ خورشيدی در من اوج می گيرد. « دوستت دارم » تو٬ آسمانيست با همه ی پرواز ها و پرنده ها! و اگر می خواهی از غروب برايت بگويم٬ بايد تا لحظه ی نبودنت صبر کنی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

لبهاي من آرام ، يك لحظه حركت مي كند
اشكهاي من صبور ، يك لحظه مي ريزد
چشمان من خاموش ، يك لحظه مي بارد
يك لحظه .... بسيار است
رفتن بدون تو
مردن بدون تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 


همۀ مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید
هیچ کس کاری به او نداشت
همه می گفتند تو به هیچ دردی نمیخوری
تا یک شب که مدادهای رنگی تو سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید مهتاب کشید
و آنقدرستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد
صبح توی جعبۀ مداد رنگی
جای خالی اون دیگه با هیچ رنگی پر نشد!
همیشه سفید و پر انرژی باشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

نگاه میکنیم به آنچه بوده ایم٬
نگاه میکنیم به آنچه هستیم٬
آیا به آنچه می خواهیم هم نگاه میکنیم؟
میبینیم؟
یا چشمها را بسته ایم و می خواهیم؟
خیلی چیزها را می خواستیم و به دست آورده ایم... تمام شد؟!
بیشترش؟ آنطرفترش؟ نگاه میکنی یا هنوز چشمها را بسته ای؟
چشمت را باز کن٬دستت را به من بده تا تو را به پشت درهای جدید همراهی کنم.
چشمت را باز کن٬در ها را ببین
دستت را به من بده ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

از بودن در اينجا چه بسيار خسته ام

 

محصور در دهشتهاي كودكانه ام

 

اگر بايد بروي و تركم كني

 

اي كاش كاملا تركم مي گفتي

 

چرا كه همچنان حضورت در من مردد است

 

و تنهايم نمي گذارد.

 

انگار ديگر  اين زخمها شفا يافتي نيست.

 

اين دردها بسيار واقعي اند و

 

چه بسيار ند كه حتي گذر زمان هم ياراي زدودنشان  نيست.

 

هنگامي كه مي گريستي  اشكهايت را پاك مي كردم

 

وقتي مي ترسيدي هراسهايت را دور مي كردم

 

در تمامي اين سالها تنها دستهايت را گرفتم اما تو همچنان همه وجودم را در اختيار داري.

 

زماني مي ربودي مرا

 

با درخشش تابناك ات

 

ومن اكنون در بند هر آنچه تو در زندگي ام بر جاي گذاشتي اسير مانده ام.

 

صورتت تسخير مي كند

 

     روياهاي  يكباره سرخوشانه ام را

 

صدايت عقل و هوش را از من ميبرد.

 

انگار اين ديگر اين زخمها شفا يافتني نيست

 

اين دردها بسيار واقعي است

 

و چه بسيارند كه حتي گذر زمان  هم ياراي  زدودنشان نيست.

 

بسيار كوشيدم تا به خود بگويم كه ديگر رفته اي

 

اما همچنان با مني

 

من هميشه تنها بوده ام (و خواهم ماند)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوای بخورد.

بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند وبه دنبال فصول از سرگل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی اواز بخواند.

چیزی بنویسد.

به خیابان برود.

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

                                      ((سهراب سپهری))

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست...


این از طرف یکی از دوستان که به عنوان نظر به من داده بود با تشکر از او ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

 دنیای خیانتی!!! یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی می كرد ! این دختر یك دوست پسری داشت كه عاشق اون بود . دختره همیشه می گفت اگر من چشامو داشتم و بینا بودم همیشه با تو موندم . یه روز یكی پیداش شد كه چشماشو بده به این دختر وقتی دختر بینا شد دید كه دوست پسرش كوره ! بهش گفت : من دگیه تو را نمی خوام برو !! پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد . و گفت : مراقب چشمان من باش از طرف سجاد به همه ي نا مردا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

هیچ گاه مسائل گذشته را زیر و رو نکنید یا بیش از اندازه در مورد اتفاقات رخ نداده نگران نباشید و در

زمان حال زندگی کنید !

بهتر است که هشتاد ساله ای جوان باشید تا انکه چهل ساله ای پیر!

شخص نادان شادمانی را در دور دستها  میجوید اما خردمند آن را زیر پاهایش می یابد!

تنها درمان عادت بد ، عادتی متضاد ان است!

کسی که کمتر میداند بیشتر حرف میزند!

لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از انکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که گذشت!

همسا یه تان را دوست بدارید اما دیوار ما بین خودتان را از بین نبرید!

زندگی ما میتواند بسته به روش ما کوتاه یا بلند باشد!

گاهی دروغ همان کاری را میکند که یک چوب کبریت با انبار  باروت میکند!

کار امروز را به فردا نیفکن چون هر روزی که میاید کار خویش را میاورد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله سوزنده که اتش زده دامن پروانه نمی ترسم من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم من از عمق رفا قتها من از لطف صداقتها من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمتها نمی ترسم من از حرف جدایی ها مرگ اشنایی ها من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

 

شعر از مولانا

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

دلم برای کسی تنگ است

که افتاب صداقت را

به مهمانی گلهای باغ می اورد

وگیسوان بلندش را

                     _به بادها می داد

ودست های سپیدش را

                     به اب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق ابی دریای واژگون می دوخت

وشعرهای خوشی چون پرندگان می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

ومهربانی را

                   _نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

ودر جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

_دگر کافی است

این شعر  از طرف خواهرم دریا که تقدیم کرده به بهترین دوستش که خیلی دلتنگشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط سودابه  | 

 پنجره باز است
باز هم نگاهم یخ زد
انقدر بی تابم برای نگاهت
کجایی ای محبوب من
تا تورا ببینم کلامت را بشنوم
و اخرین کلامم را با تو بگویم
تنها
برای توست که میمیرم
اگر نباشیبه کجا بروم
چگونه به اسمان نگاه کنم
صدایت میکنم
با ناله با اه
کجایی ایا زمین و اسمان می گذارند تو را ببینم
تا کجا باید گریه کنم
کجایی ای محبوب من
مرا میشنوی؟
انقدر از من دوری که فکر میکنم مرده ام
به چه کس بگویم؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط سودابه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط سودابه  |